|
جای پای تنهایی یاداشت های سوگند درباره وبلاگ مریم هستم ولی با اسم سوگند مینویسم. مدتی از این وبلاگ رفتم به وبلاگ های دیگه ولی از این پس همین وبلاگ را دارم فقط. فکرم ... فکری ، لب پنجره تن مردگی ها در حوالی یک خواهش یا شاید ژستی از تولدی دوباره نمی دانـــــــــــــــــــم ! حجم ِ خــــالی از عطــــرِ نفس های بــــاران در گلـــویم بغض شـــد من هنـــ ـوز معتــ ـادم به رقــ ص کلمــ ـات اما، چشـــ مانم دیگر نمی رقصــــد__________!همیـــ ن آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها جدیدن احساس میکنم هم با آدم ها درگیرم هم خودم دلگیرم! موضوع مطلب : همیشه سعی میکنم مردم و آدم ها رو خوب مطلق ببینم بعد اگه چیزی شد ، هی کم کم ، از خوبی هاش کم کنم تا اینکه به این برسم که شاید اشتباه از منه... ولی حقیقتا باور دارم که آدم دوستاشو خودش انتخاب می کنه مهد و کودک و دبستان و تا امروز قاطی مسائل خاله زنکی نشده ام.... و نخواهم شد... ولی خیلی حرفه که یه نفر بیاد به تو نگاه کنه باهات حرف بزنه ، بعد بره از طرف تو حرف ببره به یک دوست مشترک ، اونم چه حرف هایی.... این ها همه نشون دهنده ضعف ها، عقده ها و کمبود هایی هست که یه پدر و مادر در تربیت فرزندشون کوتاهی کردن... دلم نمی خواد بچه ی من این جوری باشه اصلا........... سویل حتی با پسر دایی اش دوسته و این نهایت یک تربیت اشتباهه من به پسر دایی خاله عمو همه حتی پسر دوست بابام به چشم برادر نگاه میکنم... و از نظر من صد البته اون پسر هم مشکل داره خلاصه این که تو این شرایط بعضی از هم سن و سالامون اوین هستن بعضی ها هم مثل سویل جان.. موضوع مطلب : اسمی که من گذاشتم همینه در سالی که گذشت این قدر پستی بلندی دیدم که دیگه نمی تونم باور کنم هیچ چیزی رو....... خلاصه اش این که فهمیدم خیلی از کارهایی که واسه آدم ها میکنم تقریبا اصلا متوجه نمشن اصلا و ابداً و این یعنی افتضاح..............! ولی خوب چیکار میشه کرد، وقتی میرسی به جایی که از خوبی های تو سواستفاده میکنن و میفهمی که در نهایت نامردی باهات برخورد میکنن کم کم کناره میگیری.. موضوع مطلب : ماشین ندارم.......زدم به عابر پیاده... پیاده داشتم قدم میزدم صبح که بیدار شدم به نیت خ انقلاب بیدار شدم، خیلی خوبه ...خیلی آدم احساس میکنه رفته توی یک دنیای دیگه عالیه من که خیلی دوستش دارم.. آدم ها رو نگاه میکنی همه انگار توی دنیای دیگه ای اند... همه میخندن همه دنبال یه هدف اند، کار زندگی کتاب هر جا نگاه میکنی امید جوانه میزنه حتی سر در دانشگاه تهران عاشق گشتن دنبال کتابم ، و هم چنین عاشق پیدا کردن دوست های زیادی توی این مسیر .... زندگی خیلی قشنگه خیلی چرا ما آدم ها درگیر که میشیم همه چیز های خوب رو یادمون میره... من لبخند میزنم در بدترین شرایط تا به دنیا نشون بدم با یک لبخند میشه زندگی خیلی هارو عوض کرد...... ________________________________________________________ داستان همیشگی خیابان های تهران چه انقلاب ، چه جُردن..... پسرک کبریت فروش در یکی از خیابانهای تهران در یک روز زمستانی با فال ها ی حافظ در دست ،چشمانی اشکبار و با حسرت نگاه به ویترین لوازم تحریر انداخت ...! موضوع مطلب : جرّ و منجر کردن با احمدِ کبری خانم ،عایدی ندارد حاج آقا! حرف را باید به او تنقیه کرد که آن هم فعلاً میسّر نیست.
طفلکی پیرزن ،چه لعبت های آفتاب ندیده ای را از همین محله ی خودمان برایش تکه گرفت. قبول نکرد.عشق صبیه ی آمیزفلاح، حسابی کر و کورش کرده.به همین برکت قسم، چقدر برایش روضه خواندم که اینها در قد و قواره ی تو نیستند. لقمه را قاعده ی دهانت بردار.آمیز فلاح،گربه ی عمارت شان مستطیع و واجب الحج ست. یک روز خرج مطبخ شان قوت سال شماست... گوشش بدهکار نیست. دین و دنیایش شده ته تغاری آمیزفلاح. زلفش را که بلند کرده هیچ،مسجد هم نمی آید.روی گاری را هم داده خطاطی کرده اند: "فلاحُ خیر حافظا و هو ارحم الراحمین" می ترسم به کفریات بکشد کار این جوانک یالغوز. دعایش کن حاج آقا...!
موضوع مطلب : میدونی هم سخته ، هم عجیبه وقتی سعی میکنی که هی خودتو از باتلاقی که توش بودی بکشی بیرون برسی به یه باغ پر از گل و شروع کنی به ساختن آینده ی خودت و همه چیز های قشنگ دیگه ، بعد یهو هی همه میان میپرسن: هان چیه ؟ خیلی خوشحالی؟ و تو هی فکر میکنی و دلیلی پیدا نمیکنی؟ ولی از نظر من مهم ترین دلیل اینه که دلیلی برای ناراحتی ندارم، چیزی که ارزش نداره ،نداره دیگه......... همین و بس. خسته شدم از آدم هایی که نمی دونم واقعا برای چی دنبال من هستند. ولی من تصمیمم را گرفتم از این به بعد زندگی من همینه که هست. همین طوری خوب شاد و پر از آینده و فعالیت اگه کسی منو میخواد همین طوری بخواد.
موضوع مطلب : درست گیر کردم یه جایی بین زمین و هوا بین خوب و بد بین من و تو بین عشق وو نفرت بین آینده و گذشته نه می تونم فرار کنم به آینده ، نه میتونم پناه ببرم به گذشته.... آدم های دور و برم قدرت درک منو ندارند.... نه که من بزرگ باشم و از حد اون ها فراتر باشم نه، احساس میکنم توی یه سیاره ی دیگه اند خودمه هم خیلی عوض شدم ، حتی نوشتن وبلاگ حتی همین هم توی من عوض شده قبلا برام مهم بود چند نفر نظر میدادن میرفتم میگشتم ولی الان این قدر درگیرم که وقت نمی کنم فکر کنم چقدر نظر رفته تو پست قبلی..... شب ها این قدر فکر میکنم که خوابم نمیبره حوصله خاله زنک بازی و بچه بازی هیچ کدوم از آدم های اطرافم رو ندارم دوست دارم تنها باشم تنهای تنها بدون دردسر بدون این که فکر کنی فلانی باهام راحته یا نه؟ دلم آدم های بی آلایش و ساده ومیخواد که وقتی میگه: باوور کنم بغلش کنم و بگم : منم همین طور... چرا این طوری شدن آدمها؟ شایدم من بزرگ شدم؟ شاید هم دیوانه شدم!!؟
موضوع مطلب : ساعت ها خیره میمانم به دیوار در دیوار اما نیست چیزی در پس دیوار خاطراتمان را دسته بندی می کنم گاه گاهی می خندم وقتی به آخر میرسم میبارم از نبودنت از جای خالی حضورت اما انتخابت را کرده ای به دیوار خیره میمانم موضوع مطلب : |
||