|
جای پای تنهایی یاداشت های سوگند درباره وبلاگ فکرم ... فکری ، لب پنجره تن مردگی ها در حوالی یک خواهش یا شاید ژستی از تولدی دوباره نمی دانـــــــــــــــــــم ! حجم ِ خــــالی از عطــــرِ نفس های بــــاران در گلـــویم بغض شـــد من هنـــ ـوز معتــ ـادم به رقــ ص کلمــ ـات اما، چشـــ مانم دیگر نمی رقصـــ ـد__________!همیـــ ن آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها تمامی اعضای بدنم و مخصوصا مغزم لو باتری میزنه دیگه باید هر چه سریعتر بخوره به شارژر وگرنه میترکم.............. دلم گرفته اعصاب هم ندارم همش فکر میکنم اگه یه درسی رو این ترم بیوفتم مجبورم یه ترم اضافه تر برم؟؟؟؟؟؟؟وای من دیگه دلم نمیخواد توی این دانشگاه خراب شده برم وبیام میخوام تموم شه برم مسیر زندگیمو پیدا کنم آخه خسته شدم دیگه از همه چیز..... دلم میخواد بشم همون سوگند مستقل و تنهای قبل و میشم برام هیچی مهم نیست دیگه تنهایی بهتر از همه چیزه... موضوع مطلب : لباس می پوشم آماده می شوم تا برم دانشگاه این پروژه ی لعنتی را هم ارایه بدم و خلاص... حوصله ماشین ندارم...نه که نداشته باشم ها دارم ولی نه پول بنزین دارم و نه دست و دماغ و دل... یعنی تاندون دستم پاره شده و توانایی کار با دست راست را ندارم و من هم که راست دست و کله خر...... راه می افتم به سمت مرزداران.... میخواهم با اتوبوس بروم و این بالا تر از هر لذتی است... با این که همیشه امکانات اش را داشته ام ولی هیچ وقت حسی که با بودن با آدم ها داشتم با دیگران نداشته ام.... خوشحال تر از وقتی هستم که سوار رخش سفیدم می شوم و به سمت پروژه و استادان مزخرف بی سواد می روم... از در که میام بیرون ساعت 5:50 صبح است... نگاهم با نگاه دختر و پسر همسایه که مشغول بوسیدن هم هستند گره میخوره...... دخترم هم مدرسه ای من بوده و فکر کنم امسال به زور وارد سال سوم راهنمایی شده باشد و پسر صاحب خانه که خوب در بازی های کودکانه صورتش را خونین کرده بودم ... از آنجایی که احساس میکردم خوب و بدی کارها نسبی است و نباید راجب دیگران قضاوت کرد فراموش میکنم و رد می شوم.... ولی سوالی در گوشه ی ذهنم آماس کرده است.......: آیا واقعا مردان به خصوص ایرانی ها با کسی ازدواج می کنند که ................!؟ و این جمله ی قشنگ تقدیم به همه ی مردان ....! موضوع مطلب : خسته شدم اونم خیلی هم از خودم هم از تک تک آدم های دورم میدونم همه اش تقصیر خودمه ، همه اش ، همه چیز... به آدم ها مهربونی میکنم ، کمک میکنم، این قدر هستم که دیگه کم کم عادی می شم و حس نمیشم ولی خوب همیشه همین بوده ، دوستام همیشه خوب بودن ولی همین که بهشون یکم رو دادم از سر و کله ی من بالا رفتن و دیگه برای جمع کردم مجبور شدم از دایره دوست بودن خط بزنمشون و گاهی هم خودشون کناره گیری کردن بعد دوباره قدر منو دونستن....! حالا جدا جدا راجب همه آدم های دورم پست میزارم و ازتون نظر میخوام، شاید من اشتباه کنم... و اینکه من میخوام عوض بشم؟؟ چیم عوش بشه؟؟؟؟ مثال هاش: 1.المپیاد شیمی تا مرحله آخر رفتم ، سر آخرین مرحله سر امتحان خوابیدم دلم نمی خواست قبول شم چون بابا گفته بود قبول شو!!!!!!!!!!!!!! 3پشیمونم درس نخوندم چون واقعا حیف شد ، من خیلی خیلی باهوشم ولی پشت کارم هیچه ، من تا به حال درس نخوندم هیچ وقت همش هر چی سر کلاش بفهمم همونه ولی می خوام عوض بشم.... 4. خیلی زیادن توی همه ی زمینه ها با لج بازی خودممووو نابود کردم توی این 22 سال ولی میخوام عوض شم همینو بس... موضوع مطلب : نه نمیدونی ، خودم هم نمیدونم چه مرگمه. پ.ن: دارم تلاش میکنم عوش بشم. موضوع مطلب : دلم می خواد بمیرم... موضوع مطلب : خسته ام ... خسته و شکسته در ضربان یاس و تنهایی... اینک این منم در تاریکی شب پیچیده.. ای مهربان کمی آرام تر بر من تو بتاب .. تا نبینند نامردان اشک های معصوم جاری شده ام را... کمی صبر کن.... این چشمه دیری نمی پاید که به حجم عظیم اندوه هایم سرک کشیده است. و من در این پربشانی با تو سخن می گویم.. با تو ای تو تنها خوب دنیا.............. موضوع مطلب : نمی دونم چرا جدیدا هی اتفاق های مزخرف و بد می افتن ولی باید بگم منٍ خُل و چل میزاریم روی این حساب که وقتی به اتفاق بد می افته بین بد و بدتر اتفاق بده افتاده باشه و اینکه حتما یه حکمتی بوده.... یه چیزی هست که همه فهمیدن اونم اینه که نمیدونم چرا همیشه خدا دوستم داشته و هر جایی که داشتم میرفتم که یه گندی بزنم خدا به جای اینکه مچمو بگیره دستمو گرفته... خوب یه سری از این اتفاق هارو نمیتونم الان بگم چون هم خر تو خره هم دردسر داره... ولی راجب یکیش... اتفاق این بود که زن عمو بزرگم فوت شده بود.... این که میبینید این همه بی احساسم برای اینه که من در مراسم ختم ایشون رفتم ولی تا به حال یک بار هم ایشون رو زیارت نکرده بودم...... عمو به دیوار خیره شده بود -چشماش قرمز قرمز بود معلوم بود در این چند روز حسابی گریه کرده - مطمئنم بدون زنش دوام نمی آره .... دلم براش سوخته بود - دو تا بچه داره یه دختر یه پسر هیچ کدوم ایران نیستن هر دو بلاد کفر آمریکان............. آخه عمو معلم دینی هستند.... دم رفتن میگم عمو تسلیت میگم و بوسش کردم.... برگشته میگه عمو نماز بخون.... -عمو از کجا میدونی که نمی خونم؟؟؟ - نگفتم نمی خونی که میگم بخونی بهتره.. - عمو تا وقتی شک دارین امر به معروف لازم نیست شما باید سه تا مرحله رو رد کنین تا برسه به اخطار زبانی.... - بخون عمو بخون.... پ.ن: خدا رو - پیغمبرو همه رو به بازی گرفتم به کدوم امیدی نماز بخونند جوانا؟؟؟ موضوع مطلب : دستم بهار رو یادتونه؟؟؟ همون که ازدواج کرده بود بعد یه سال حامله شد و شوهرش گذاشت رفت ........ امروز اس . ام . اس زد و گفت : سلام خوبی ؟ ببخشید که نگرانت کردم دخترم 23 روزه به دنیا اومده و...........
موضوع مطلب : |
||